سمیرا در قاب
چشم هایم را درویش نمی کنم
قشنگ بازتاب تو است.
تکیه می زنم بر گناه
که گود می شود
در کمرگاهت
تا بلند شوم
به تماشای جهان
...
آفتاب
فرو می رود
پس شانه هایت
گریه نکن.
جهان!
چشم هایت را درویش کن
نجابت این لحظه
به هرزگی تماشاخانه نیامده!
سمیرا
آفتاب اذن طلوع می خواهد
بخند.
با پاهای برهنه و موهای درهم و نیمه عریان می دود و فریاد می زند:
فردا در توبره ات چه
داری؟
گرسنه ایم ما
صدایش وا می خورد هزار بار
فردا
فردا
....
گرسنه ایم
گرسنه ایم
v
باتوم خورده و خسته ،تو پناه سایه ی چنارای تهران می شینی و فکر می کنی که یا حالت خیلی بده یا اوضاع به راستی خیلی خیلی بده.
شوکه ی شوکه ای و حالت از هرچی فرداست به هم می خوره از هرچی ایده و آرمانه.دلت می خواد همین الان زیر سایه ی چنارا همه چی خوب باشه.همین الان.دیگه دلت نمی خواد داد بزنی.دوست نداری کهن الگوی "اعتراض" همه ی زندگیت باشه.دلت می خواد هیجده هزار تومن بدی تئاتر ،کتاب ،نه روانپزشک.دلت می خواد حالت خوب باشه.از ته کوچه ها صدای شعار می یاد و تو هم چنان یه چیز تلخی ته گلوته که نه اشک می شه نه شعار نه عمل ویه چیز تلخی باقی می مونه تا پدر تو و نسلتو در بیاره.
آدم برای فهمیدن ، همیشه به یک واسطه احتیاج داره.یه واسطه مثل اهرمی که زیر یه چیز سنگین می ذاریم تا بلندش کنیم.اون اهرم یه میله ی معمولیه .هیچ ویژگی خاصی نداره ،ولی اگه نباشه هیچ چیز سنگینی رو نمی شه بلند کرد.
برای فهمیدن به یه هم چین اهرمی نیاز داریم.این اهرم گاهی مذهبه ،گاهی علمه (مشاهده و اثبات و...) گاهی هم تاریخه .این آخری مخصوصا اهرم کاراییه در مورد انسان مدرن (منظورم دوره ی مدرنه ،انسان معاصر).
البته اهرم تجربه های شخصی هم یه ذره شبیه تاریخه.ولی روایت یک شخصه از خودش.تاریخ روایت شخص یا اشخاص، از دیگریه.
آدما با واسطه ی این پدیده ها جهان رو درک می کنند.یعنی در می یابند.جهان یعنی من ،دیگری،اشیا و روابط لعنتیمان با هم ،به خاطر چیزی که بهش می گن نیاز.و یه چیز لیزی هست که بهش می گن هستی و ظاهرا مستقل از من و دیگری و نیاز و ... که همه تو هم می لولیم و معلوم نیست قضیه چیه.
...حوصله ندارم بنویسم .... بعدا توضیح می دم ...فقط خواستم بگم من اهرممو گم کردم.تنهایی از پس فهمیدن بر نمیام .همچین توانی تو خودم سراغ ندارم.تجربه های شخصیم هم که فقط یه سری علامت سوال بودن که دنبال هم می کردن عین خنگا.
تجربه های تاریخی مردمم که آش شله قلم کاریه که بیا و ببین.لابیرنتیه که فقط ظاهرا ملک الموت باید به کمک آدم بیاد.
علم هم ، وقتی به ما می رسه (منظورم از ما ،چل و چت های علوم! انسانیه )می شه پوزیتیویسم (لطفا بخونید :این قدردور خودت بچرخ تابیاری بالا)...خلاصه کنم عدم قطعیت.
خوب می رسیم به مذهب :
بالا رفتیم ماست بود
قصه ی ما راست بود
پایین اومدیم دروغ بود
قصه ی ما دروغ بود
... خوب دیگه ...جیش ،بوس ، لالا
مامان مامان یه قصه بگو...
(اینجا جایی از هستیه که من توش جا موندم) خواهش می کنم اسم هنرو نیارید ...هنر فهمیدن نیست.درد نفهمیدنه.درد بی اهرمیه.هنرمندم کسیه که فهمیده که نمی فهمه.من اما هیچ چیزو نمی فهمم .حتی اینکه نمی فهمم رو هم نمی فهمم.)
تخیل فقط برام مونده مثل مرهم .یه تخیل باکره.که هیچ وقت به راستی ،مثل یه هنرمند به مشارکتش نذاشتم.
من جا موندم به شدت.یه اهرم می خوام .شما سراغ ندارید؟
و دلت
کبوتر آشتی است
در خون تپیده به بام تلخ
با این همه
چه بالا
چه بلند
پرواز می کنی
می خواستم یه چیزی بنویسم برای امیر.اما نمی شه .برای امیر چیزی ندارم بنویسم.فقط می تونم تفسیری از رخداد بگم.دیروز حس کردم اخلاق پیشت کم میاره.یه جورایی شرمنده است.کاری که تو داری می کنی آدمو یاد اسطوره ها می اندازه .جبر و قهرمانی و تلخی تلخی تلخی... فرقش اما اینه که دیگه نه خودت نه بقیه حال و حوصله ی قهرمان ها رو ندارن.اما من فقط یه چیزیو می دونم این موقعیت پوچ نیست . به قول شما تئاتریا ابزورد ،بی چیز نیست.خیلی پره لعنتی.
اینو گذاشتم تو وبلاگم برای اینکه بگم من بالاخره در برابر یک موقعیت غیرابزورد قرار گرفتم و می دونید چیه ؟ این موقعیت این قدر پر و سنگینه که از هستی می زنه بیرون .
...انگار تا حالا نمی دونستم تلخی یعنی چی.انگار تا حالا همیشه با چاشنی فندق و شکر و شیر بوده.این یکی اما خالصه.از واقعیت دستمالی شده ی هر روز مایه می گیره اما تهش می زنه بیرون از هر چی که شناختنی و ملموسه.
قوم باستان شناس همکارم ،دوستم ومعلمم در جواب پست سر بزنگاه(دوئل من و تو) مطلبی نوشته.خیلی عمیق و دلنشینه.
از روز جمعه فقط دو تا چیز تو ذهنم حک شده.یکی اون پسر بسجیه که با رفقاش تو یه کوچه ما رو گیر انداختند ،بعد از اینکه نیروی انتظامی جمعیت ما رو متفرق کرد.من و خواهرم و چند نفر دیگه یه پسر 19 ،20ساله رو که اون قدر کتک خورده بود که دماغش دفرمه شده بودو بردیم تو کوچه .خواهرم زنگ خونه ها رو می زد تا ببریمش تو یه خونه .هیچ کی درو باز نمی کردآخرش یه پسر افغانی درو باز کرد.به نظر می اومد از این خونه های جمعی کارگرای افغانیه.پسره رو بردن تو ما اومدیم بیرون دیدیم محاصره شدیم یه عده بسیجی از ته کوچه دارن میان .یه عده از سر کوچه.اکثرا چوب دستشون بود.چوب پلاکارداشونو در آورده بودن... تو بهت و یه ذره ترس بودم که یه دفعه یه بسیجی که ریششم درست حسابی در نیومده بود با اینکه حد اقل بیست سالش بود،دستمال سبزی که جلو دهنم بسته بودمو کشید ،روسریم در اومد پرت شدم یه طرف.همش با خودم فکر می کنم اینا که این همه زیاد مسلمونن...
چیز دیگه ای که یادم میاد ،این بود که تو فاطمی ،نیروی انتظامی یه مرد حدودا 50 ساله رو دستگیر کرده بود.ما تو پیاده رو داشتیم شلوغ می کردیم که ولش کن و هووووووو و.... یه دفه یه مرد جوون بالباس شخصی (یه تیشرت نارنجی) از بین درجه دارای نیروی انتظامی که وسط خیابون ایستاده بودن اومد طرف من گفت برو پی کارت و از این حرفا.من بش گفتم برو بابا اصلا تو کی هستی؟ یه دفه یه نفر با لباس فرم نیروی انتظامی یادم نیست درجه اش چی بود از اون ور خیابون اومد طرف من ...درر گوهری بود که از دهن این درجه دار نیروی انتظامی به سمت من سرازیر می شد.بش گفتم خجالت بکش تو مثلا پلیسی ؟ گفت: می برمت یه جایی باباتو در میارم.به عنوان یه زن همون لحظه حس کردم تهدیدش مایه ی جنسی داره. نمی دونم از تغییر تون صداش ،خطوط چهره اش یا چی این طوری حس کردم.همون لحظه فهمیدم.الانم مطمئنم توهم نزدم.یه غریزه ی زنانه مطمئنم می کنه.ولی جالبیه ماجرا این جاست که هرچی من شاخ بازی در میاوردم امین (پسری که دوستاشو تو تعقیب و گریز ! گم کرده بود و ما پیشنهاد کردیم همراه ما بیاد تا اگه اتفاقی افتاد تنها نباشه ) بیچاره هی باتوم می خورد.هر چی من بیشتر پررو بازی در میاوردم ،اون بیشتر کتک می خورد.اینو بعدا فهمیدم...
این برخوردا یادم میاره که چه قدر مسئله ی جنسیت برا بخشی از جامعه ی ما پیچیده و بغرنجه.چه قدر مستاصلن در مقابل زنی که عاملیت پررنگ اجتماعی داره . در پستو نیست.در حجاب نیست.اما حریم داره.یه حریم شخصی البته.برخورد اول نشون می ده که بعضی از این دوستای تندرومون ، خیلیم اصول گرا نیستن.
و برخورد دوم ،از نظر من آسیب شناسی پیچیده تری لازم داره. هنوز خوب درکش نمی کنم.ولی چیزی که می فهمم اینه که من به عنوان یه زن ،از دید اون مامور نیروی انتظامی وقتی لازمه که تهدید ،ارعاب یا خفه شم تنها راهش تهدید به عملی جنسیه.و احتمالا اگه مجازات یا شکنجه ای در کار باشه ،عملی کردن این تهدیده.این برخورد(تهدید) اگرچه مدرن به نظر میاد ،اما برای من که در این کانتکست زندگی می کنم و برخورد های تبعیض آمیز جنسی رو می شناسم (چه ظاهرا به نفع من باشند چه نه ) ،این رفتار نه تنها مدرن نیست ،که بسیار باستانی و ریشه دار و حتی قابل پیش بینیه.و این بزرگترین خطای قدرت حاکمه :نادیده گرفتن حریف.یا دقیق تر به حساب نیاوردن قدرت نیمی از جمعیت حریف که اتفاقا انگیزه ی بالایی برای تغییر وضعیت حاکم داره.
یه مسئله ی جالبه دیگه که تا حدی امیدوارکننده هم هست اینه که در برخورد اول که از طرف کسی از نسل خود من صورت گرفت ،انکاری در کار نبود،فقط خشم بود.نفرت از وجود مخالف.. یه برخورد رودر رو از موضعی تقریبا برابر.اما برخورد دوم برخورد پیچیده ایه.برخورد من به عنوان مخالف ونقادعینیت قدرت : حاکمیت سیاسی از یک طرف ،برخورد من به عنوان یک زن به عنوان مخالف ونقاد مصداق مردسالارانه ی قدرت از طرف دیگر و از سوی دیگر و به نظر من مهم تر برخورد من به عنوان جوان یا نسل جدید با مصداق میان سال قدرت یعنی نسل قبلی.در لحظه ی برخورد ،من :دختر جوان معترض در مقابل منشور چند وجهی قدرت ایستاده بودم.نمی دونم نتیجه ی این باز خورد چی از آب در میاد.حتی صادقانه بگم برام چندان مهم نیست.اما من وضعیت در آستانه ام رو بسیار دوست دارم.چون که این در آستانگی اجباری من ،وجوه بسیاری از منشور قدرت رو درگیر کرده به چالش کشیده و مهم تر از همه بر اون هزینه تحمیل کرده.
تحمل وضعیت" درآستانگی" اون قدری هم سخت نیست اگه بدونیم قدرت حاکمه هم در آستانه ایستاده. به نظرم یک وضعیت ایده آل تکثر قدرت یعنی تحمل در آستانگی از جانب ما.مایی که خیلیامون خودمونو آرمانگرا می دونیم.در این صورت ما یک شکل از قدرت رو به شکل دیگه ای از قدرت تبدیل نمی کنیم.ما در این وضعیت در آستانه اجازه ی هرگونه شکل پذیری رو از قدرت می گیریم.اگه متعصب ،پیر یا خسته نشیم.
.1 دیروز زدم ماشین دوستمو داغون کردم.نمی دونم چرا فکر کردم می تونم با 80 تا سرعت دور بزنم.ولی باور کنید این اتفاق دیروز تحت الشعاع اتفاق دیگه ای قرار گرفت.قبل از اینکه دور بزنم وبعدش بزنم دنده هوایی ، یه جا بیخود و بی جهت مادیت ماشین جلوییمو نزدیک بود زیر سوال ببرم .یه جوری که انگار می تونم به سلامت ازش گذر کنم(ماتریکسو دیدین؟)جونم برات بگه که حفاظت فیزیکی گیر داد بهمون که اینجا جای آموزش رانندگی نیست بعدش گفت چه نسبتی باهم دارید؟!!!!!!!!!!!.خواستم برم تو مایه های شقیقه و اینا بعد کلی از اون غصه های کلیشه ای بخورم که نگا کن کجا داریم زندگی می کنیم و ... که دوستم گفت برو باباااااااااااااااااا به انضمام حرکت دستش که با سرعتی متوسط هوا رو به سمت اون (یعنی حفاظت فیزیکی .البته مصداقش یا عینیتش) پس می زد.کلی های شدم .یاد حرف ژیژک افتادم که در تحلیل انفلاب 57 می گفت انقلاب وقتی محرز شد که یه پلیس سر چاراه سر یه نفر داد زد و اون از جاش جم نخورد.
سرتونو درد نیارم خواستم بگم اون ردی که انداختم تو پارکینگ پارک پردیسان از تبعات این نئشگی جامعه شناسانه ! بود.مگر نه من خیلیم رانندگیم خوبه.میگی نه ماشینتو بده من چیزش کنم ...نه یعنی رانندگی کنم .
.2وقتی بزرگ شدم برات یه لاستیک می خرم به اضافه ی دوتا رینگ و یه سرویس تعمیراتو اینا.
.3ببخشید
4.به خدا من خونسرد نیستم .خونسرد به نظر میام.
....5
.6این قد دوست دارم دستی بکشم.
7.از مربی رانندگیم متنفرم.
.8چرا گواهینامه نمی دن به من ؟
9من چرا این قد تحت تاثیر وضعیت های در آستانه قرار می گیرم؟
.10فک کنم آدما منو دزدیدن چون هر چیزی تو زندگیم که به تصمیم شخصیم بر می گرده ،سر وتهش از واقعیت می زنه بیرون.
11.با این همه عمل و عکس العمل سر در فرا واقعیت چه کار کنم ؟
12.کی همه چی درست می شه؟
12+1.همه چی درست میشه .من مطمئنم.
دلم بدجوری شور می زند.این موضع گیری رادیکال به علوم انسانی هم آدم رو امیدوار می کند هم به شدت می ترساند.انگار این روزها هرکسی درهرجایگاهی هست دارد لایه های فرهنگ وتاریخ را مرور می کند .همه دارند سعی می کنند بفهمند کجا منحرف شده اند که امروزشرایط به این شکل بحرانی شده ،تا سر وته این بحران را به نفع خودشان تمام کنند.ولی دو طرف یه شباهت خیلی خنده دار به هم دارند:هر دویشان به شدت ازماهیت واقعی افکار و روش شناسی طرف مقابل شوکه شده اند!
انگار ما همه ی تاریخ عادت کرده ایم که آنقدر هم دیگررا نبینیم و انکار کنیم که وقتی با هم مواجه می شویم راهی به جز شمشیر کشیدن نداریم. اما یک چیزرا باید بدانیم این جریان ختم به خیر نمی شود ،مثل همه ی تاریخمان که هیچ وقت ختم به خیر نشد.چون یک شکاف عظیم در تاریخمان هست که هرروز عمیق و عمیق تر می شود.تا الان روشمان این بوده که هر موقع شرایط تاریخی و سیاسیمان ایجاب کرده(در کمال ناباوری) با هم روبروبشویم ، یکی در میان هم دیگررا قربانی این شکاف کرده ایم.
وقتش رسیده هم دیگررا ببینیم.بپذیریم که با اینکه حالمان از هم به هم می خورد،با اینکه هم دیگر را ننگ بشریت می دانیم اما وجود داریم و هر روز صبح پاشیده می شویم توی صورت هم.
امیدواری این قضیه اینجاست که این رویارویی هرازگاه تاریخی، شفاف شفاف دارد اتفاق می افتد .افسانه نیست،روایتی از دوردست های تاریخ نیست ،اینجا همین لحظه دارد اتفاق می افتد و وحشت ،تهوع ،خشم و نفرتش دامن همه را گرفته.
وقتش رسیده یک خاکی بر سرکنیم.مگر نه این وضعیت اگر حل نشود وضعیت تکرار شونده ای است.
ترس ماجرا هم همین جاست.دوباره حذف (آن هم خشونت آمیز.چون جور دیگری بلد نیستیم با ترسمان روبرو شویم) یا ایده ی حذف.فرقی نمی کند ،تمام پتانسیل های اجتماعی باقی می مانند.می روند جایی در تاریکی تاریخ میخزند تا در خوانشی جدید سر یه بزنگاه تاریخی بجهند بیرون و باقی ماجرا...
"چیزی بود که با من همه جا می رفت.من جنینی بودم که بطن به بطن شده بودم.یعنی از این بطن به بطن دیگر منتقلم کرده بودند.از بطن مادر به بطن خانه ُاز بطن خانه به بطن حمامُ از بطن حمام به بطن این ضریح و آن ضریحُ و بعد به بطن مستشاری و از آن بطن به بطن زندان منتقل شدم...این بطن های پی در پی این انتقال دائمی از زیر این سقف کوتاه به زیر آن سقف کوتاه این دست به دست شدن میان رحم های مختلف اندیشه ها و عواطف مرا قاب گرفتند."
براهنی-رازهای سرزمین من
...آخ حسین میرزا می دونی بطن آخری که اندیشه ها و عواطفمونو قاب می گیره کجاست؟ یهگور دست جمعی
آخ حسین میرزا غصه نخور .تو بی نظیری.چون آرمان نداری.ولی شاهدی مثل نسل من.این قدر نگاه کن که تاریخ بماسه رو تنشون.
غصه نخور حسین میرزا...فقط نگاه کن.وقتی دستاتو از پشت می بندن وقتی چهره ات می شه تابلوی تجاوز مگریت ... و حتی تو اون گودال بزرگ ...فقط نگاه کن... آره آره می دونم جا نیست چشماتو که می خوای باز کنی مژه هات گیر می کنه لای مژه های یکی دیگه... اشکالی نداره باهم نگاه کنید.یه گور دست جمعی که این حرفارو نداره.