غم نامه ی مینیمال مهاجرت یا باشدجایی دیگر
فکر کنم این کمترین احترامیه که می شه به قلم گذاشت.اگه منو می شناسید،اگه دوست دارید آدرسمو ازم بگیرید.اگرم نه به هر حال متاسفم.
فکر کنم این کمترین احترامیه که می شه به قلم گذاشت.اگه منو می شناسید،اگه دوست دارید آدرسمو ازم بگیرید.اگرم نه به هر حال متاسفم.
این حس مادرانه ای که نسبت به جهان دارم یه جوریه.همش نگران همه چیزم.فکر می کردم یه جور اختلاله که بهش می کن اضطراب فراگیر.اما با قرص تغییری نمی کنه.من یه نگرانی بنیادی دارم نسبت به هستی.یه جوریم.یعنی همیشه یه جوریم.همش انگار که اگه یه لحظه پام بلغزه یه اتفاق بزرگ می افته.این وضعیت نگرانی وقتی بدتر می شه که به اندازه ی تاریخ عذاب وجدان می گیرم.این حتی از دلهره ی اگزیستانسیالیستی هم بدتره.چه قدر دلم حقیقت استعلایی می خواد.اما مرغیه که پریده از دلم ،دیگه برنمی گرده.
... کاش هیچ وقت از قابم نمی زدم بیرون....................
دوست دارم جهانو آروم کنم.
...........چه قدر بد زندگی می کنیم.
سمیرا در قاب
چشم هایم را درویش نمی کنم
قشنگ بازتاب تو است.
تکیه می زنم بر گناه
که گود می شود
در کمرگاهت
تا بلند شوم
به تماشای جهان
...
آفتاب
فرو می رود
پس شانه هایت
گریه نکن.
جهان!
چشم هایت را درویش کن
نجابت این لحظه
به هرزگی تماشاخانه نیامده!
سمیرا
آفتاب اذن طلوع می خواهد
بخند.
با پاهای برهنه و موهای درهم و نیمه عریان می دود و فریاد می زند:
فردا در توبره ات چه
داری؟
گرسنه ایم ما
صدایش وا می خورد هزار بار
فردا
فردا
....
گرسنه ایم
گرسنه ایم
v
باتوم خورده و خسته ،تو پناه سایه ی چنارای تهران می شینی و فکر می کنی که یا حالت خیلی بده یا اوضاع به راستی خیلی خیلی بده.
شوکه ی شوکه ای و حالت از هرچی فرداست به هم می خوره از هرچی ایده و آرمانه.دلت می خواد همین الان زیر سایه ی چنارا همه چی خوب باشه.همین الان.دیگه دلت نمی خواد داد بزنی.دوست نداری کهن الگوی "اعتراض" همه ی زندگیت باشه.دلت می خواد هیجده هزار تومن بدی تئاتر ،کتاب ،نه روانپزشک.دلت می خواد حالت خوب باشه.از ته کوچه ها صدای شعار می یاد و تو هم چنان یه چیز تلخی ته گلوته که نه اشک می شه نه شعار نه عمل ویه چیز تلخی باقی می مونه تا پدر تو و نسلتو در بیاره.
آدم برای فهمیدن ، همیشه به یک واسطه احتیاج داره.یه واسطه مثل اهرمی که زیر یه چیز سنگین می ذاریم تا بلندش کنیم.اون اهرم یه میله ی معمولیه .هیچ ویژگی خاصی نداره ،ولی اگه نباشه هیچ چیز سنگینی رو نمی شه بلند کرد.
برای فهمیدن به یه هم چین اهرمی نیاز داریم.این اهرم گاهی مذهبه ،گاهی علمه (مشاهده و اثبات و...) گاهی هم تاریخه .این آخری مخصوصا اهرم کاراییه در مورد انسان مدرن (منظورم دوره ی مدرنه ،انسان معاصر).
البته اهرم تجربه های شخصی هم یه ذره شبیه تاریخه.ولی روایت یک شخصه از خودش.تاریخ روایت شخص یا اشخاص، از دیگریه.
آدما با واسطه ی این پدیده ها جهان رو درک می کنند.یعنی در می یابند.جهان یعنی من ،دیگری،اشیا و روابط لعنتیمان با هم ،به خاطر چیزی که بهش می گن نیاز.و یه چیز لیزی هست که بهش می گن هستی و ظاهرا مستقل از من و دیگری و نیاز و ... که همه تو هم می لولیم و معلوم نیست قضیه چیه.
...حوصله ندارم بنویسم .... بعدا توضیح می دم ...فقط خواستم بگم من اهرممو گم کردم.تنهایی از پس فهمیدن بر نمیام .همچین توانی تو خودم سراغ ندارم.تجربه های شخصیم هم که فقط یه سری علامت سوال بودن که دنبال هم می کردن عین خنگا.
تجربه های تاریخی مردمم که آش شله قلم کاریه که بیا و ببین.لابیرنتیه که فقط ظاهرا ملک الموت باید به کمک آدم بیاد.
علم هم ، وقتی به ما می رسه (منظورم از ما ،چل و چت های علوم! انسانیه )می شه پوزیتیویسم (لطفا بخونید :این قدردور خودت بچرخ تابیاری بالا)...خلاصه کنم عدم قطعیت.
خوب می رسیم به مذهب :
بالا رفتیم ماست بود
قصه ی ما راست بود
پایین اومدیم دروغ بود
قصه ی ما دروغ بود
... خوب دیگه ...جیش ،بوس ، لالا
مامان مامان یه قصه بگو...
(اینجا جایی از هستیه که من توش جا موندم) خواهش می کنم اسم هنرو نیارید ...هنر فهمیدن نیست.درد نفهمیدنه.درد بی اهرمیه.هنرمندم کسیه که فهمیده که نمی فهمه.من اما هیچ چیزو نمی فهمم .حتی اینکه نمی فهمم رو هم نمی فهمم.)
تخیل فقط برام مونده مثل مرهم .یه تخیل باکره.که هیچ وقت به راستی ،مثل یه هنرمند به مشارکتش نذاشتم.
من جا موندم به شدت.یه اهرم می خوام .شما سراغ ندارید؟
و دلت
کبوتر آشتی است
در خون تپیده به بام تلخ
با این همه
چه بالا
چه بلند
پرواز می کنی
می خواستم یه چیزی بنویسم برای امیر.اما نمی شه .برای امیر چیزی ندارم بنویسم.فقط می تونم تفسیری از رخداد بگم.دیروز حس کردم اخلاق پیشت کم میاره.یه جورایی شرمنده است.کاری که تو داری می کنی آدمو یاد اسطوره ها می اندازه .جبر و قهرمانی و تلخی تلخی تلخی... فرقش اما اینه که دیگه نه خودت نه بقیه حال و حوصله ی قهرمان ها رو ندارن.اما من فقط یه چیزیو می دونم این موقعیت پوچ نیست . به قول شما تئاتریا ابزورد ،بی چیز نیست.خیلی پره لعنتی.
اینو گذاشتم تو وبلاگم برای اینکه بگم من بالاخره در برابر یک موقعیت غیرابزورد قرار گرفتم و می دونید چیه ؟ این موقعیت این قدر پر و سنگینه که از هستی می زنه بیرون .
...انگار تا حالا نمی دونستم تلخی یعنی چی.انگار تا حالا همیشه با چاشنی فندق و شکر و شیر بوده.این یکی اما خالصه.از واقعیت دستمالی شده ی هر روز مایه می گیره اما تهش می زنه بیرون از هر چی که شناختنی و ملموسه.
قوم باستان شناس همکارم ،دوستم ومعلمم در جواب پست سر بزنگاه(دوئل من و تو) مطلبی نوشته.خیلی عمیق و دلنشینه.